چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:, :: 9:46 :: نويسنده : آرزو زمانی
دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند
در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد
اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه
![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 10:50 :: نويسنده : آرزو زمانی
صبح ساعت ۵ ![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 10:43 :: نويسنده : آرزو زمانی
بازیگر نقش نادر در فیلم جدایی نادر از سیمین همه... به اشتراک بگذارید... سلام کردن گاه رسمیتی میدهد که نمیشود از دل حرف زد . بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش آرایی شما روی پرده هایی که روزگاری نه چندان دور پاره اش میکردید حرف بزنم . ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده ایم. تنها تفاوتمان اینست که بلندگو ها را به شما داده اند و تماشاچیگری را به ما پیش فروش کرده اند . شما میتازید و گرد و خاک میکنید ... ما چشمهایمان از غبار ِشما و اشک هایمان گِل میشود اما چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی بیان نداریم .... چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از بیان نداریم . روی سخنم با شماست که گیشه ها را در دست گرفته اید و آنقدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عید ها کنار سفره هفت سین برای فرزندانتان از خستگی های یکسال زحمت بگویید و آنها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت میزنید . دلم از روزگاری می گیرد که " آدم برفی" ، جرم بود... " مارمولک" به زیر پا ها خزید ، گربه های اشرافی ایرانی در زیرزمین ها بایگانی شد ." دایره" را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید. ناصر تقوایی این روز ها خاک میخورد... مخملباف پای ماندن نداشت ... بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است. مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره هایش را میبیند ... پرویز فنی زاده که در خاک باشد ، بهروز وثوق که ممنوعه فاطمه معتمد آریا مفقود الاثر ...... باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود ... باید مسعود ده نمکی اپرای مجلل در گیشه ها به راه بیندازد... باید فریدون جیرانی یک هفته شب نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگر های ما را بکشد . بگذار این فریاد نصفه ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است . نسل ما را ببخشید ... ما خواستیم نفهم بمانیم ... نشد ... به خدا نشد ... وقتی "داش آکل" به غیرتمان زد ... وقتی "قیصر" به پاشنه های خوابیده ی ما خندید ... وقتی "مسافران" را نفس کشیدیم .. وقتی "هامون" را به جان نا خود آگاهمان انداختند ... دست ما که نبود . ما "گاو ِ " مهرجویی را دیده ایم که گاو نمانیم.... ندانستیم از" باشو" هم غریبه ای کوچکتر میشویم. ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده ایم .... ما را ببخشید اگر دستهای لرزان اکبر عبدی در "مادر" از یادمان نرفت ... اگر کمر خمیده معتمد آریای "گیلانه" را تا خوردیم .. اگر با حاج کاظم " آژانس شیشه ای" ، عذاب وجدان گرفته ایم ... اگر در" مهاجر" ، جبهه هایمان را دید زده ایم .اگر طعم ناب گیلاس را چشیده ایم . اگر پای " بایسیکلران" ، خوابمان گرفت و به خود فحش دادیم. اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطراتمان آتشمان زد .... شما اهل به خود آمدن نیستید ، نبودید ... اما بدانید سکوت ما از سر بی کسییست ... ما را در این بی کسی گِل گرفته اید و دل این نسل برای " ناخدا خورشید" ها تنگ است ... ما خون دل میخوریم و بزرگان این سینما سکوت میکنند .... شما هم میتازید .... آقای اخراجیها آقای پایان نامه آقای ضد سینما اینجا هرچه شود ..... هر چه باشد ....هنوز ایران است کاش این نسل آنقدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه طلبکار شما را ، به این نوشته برساند ...
![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 10:41 :: نويسنده : آرزو زمانی
رستنی ها کم نیست،
![]()
سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:, :: 10:7 :: نويسنده : آرزو زمانی
جهنم ایرانی
یکی خیلی کار بد کرده بوده می برنش جهنم.
تو وسط راه میگن به تو یه آوانس میدیم ، میگه چی؟ میگن اینجا 2 نوع جهنم داریم یکی جهنم ایرانی ها و یکی جهنم خارجی ها. میپرسه فرقش چیه؟ میگن تو جهنم خارجی ها هفته ای یک بار قیـر داغ میریزن تو دهنتون اما تو جهنم ایرانی ها هر روز. خلاصه میگه من میرم تو جهنم خارجیا. یه چند ماه بعد میبینه اینجا خیلی ناجوره میگه خوب شد تو جهنم ایرانی ها نرفتم که کارم زار بود اما بد نیست یه سری به اونها بزنم تا به اینجا راضی باشم خلاصه میره میبینه همه نشستن دارن حرف می زنند خبری هم از قیر داغ نیست ،می پرسه: جریان چیه؟ میگن: بابا اینجا یک روز قیر نیست ، یک روز قیف نیست ، یه روز قیر و قیف هست اما مامورش نیست! ![]()
دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 10:55 :: نويسنده : آرزو زمانی
سلام دوستان میخوام یکم براتون دردودل کنم.من تو بیمه کار می کنم.یه کار اعصابخورد کن و خسته کننده. از وقتی بیمه درمان تکمیلی بازنشستگان تامین اجتماعی رو به بیمه ما دادن،من عذاب می کشم.اینقد که دلم می خواد سرمو بکوبم به میز.اکثر مراجعه کننده هامون پیرن و متاسفانه خیلی هاشون بی سواد.واسه هر کدوم باید ده بار یه چیزیو توضیح بدم.وقتی هم که هزینه هاشون رو بیمه نمی ریزه جاروجنجالشون با منه.امروز که دیگه از کوره در رفتن.یکی گیر داده بود که ما این بیمه رو نمیخوایم.الکی از حقوقمون کم می شه.منم سرش داد زدم گفتم من به خاطر این بیمه شما حتی حقوقم نمی گیرم.پول شما میاد بالاخره ولی اعصاب من داغون میشه.حرف حالیشون نمیشه بدبختانه......... ![]() ![]() |