شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, :: 10:0 :: نويسنده : آرزو زمانی
از دل مشغولی های یار خبر نداشت.می دانست که سخت درگیر پیدا کردن کار است اما نمی دانست اوغات بیکاری چه کار می کند.می دانست زیاد در اینترنت چرخ می زند،با دوستناش به تفریح می رود،شبهای جمعه خانه دوستانش جمع می شوند اما واقعا هیچ چیز از یار نمی دانست.از گذشته اش،از حالش،از افکارش برای آینده.فکر می کرد قرار است یار همیشگی محبوب باشد.اما گاهی برخورد یار افکارش را پاره می کرد.درونش پوچ می شد و مات به نقطه ای خیره می شد.همیشه با خود می گفت وقتی تکلیف آدم با خودش مشخص نباشد دستش به کار نمی رود.حق هم داشت.نمی دانست کجای زندگی یارش ایستاده.نمی دانست که جایگاهش چقدر محکم است.نمی دانست........ نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |