تمام فکرش پیش یار بود.چند روز قبل،یارش تصادف بدی کرده بود.خوشحال بود که آسیبی به یار نرسیده بود اما ناراحت بود که ماشین یار داغون شده بود.یارش عصبانی و پکر بود.و او نمی توانست کاری برایش انجام دهد.برای آخرین امتحانش درس می خواند ولی همه فکرش پیش یار بود.چیزی از درس متوجه نمی شد.می دانست که یار حال خوشی ندارد.تنها کاری که می کرد پناه بردن به گوشه اتاقش بود.یار حوصله هیچ چیز نداشت.حتی اورا.....

نظرات شما عزیزان: